X
تبلیغات
درکوچه های آشتی کنان
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
درکوچه های آشتی کنان
سروده ها ونوشته های محمدی /کویر/
غلامرضا محمدی(کویر) شنبه 30 بهمن1389

مطالعه ی تاریخ ،شیرین وتامّل برانگیز است.این روز ها سریال زیبای مختار،مورد استقبال فراوان قرار گرفته والحق که برای ساخت آن زحمات زیادی کشیده اند که اجرشان با حضرت دوست.سریالی که سراسرعبرت است ودرس واندرز ،وهر بیننده ای را به تماشای صحنه های بصیرت بخش تاریخ میکشاند. یکی از اصول جامعه شناسی قرآن ،خواری وهلاکت ظالمین وانتقام خدا از آنهاست.که در مورد حادثه ی کربلا این افتخار نصیب ابو اسحاق مختار ثقفی گشت ،وخداوند به واسطه ی او از قاتلان شهدای کربلا انتقام گرفت .نوشته اند ،هنگامیکه مختار سر بریده ی ابن زیاد وعمر سعد رانزد امام سجاد (ع)فرستاد آنحضرت به سجده افتادند ودر سجده ی شکر خدا را اینگونه سپاس گفتند ٬،حمد وستایش خداراکه انتقامم را از دشمنانم گرفت وخدای به مختار پاداش وجزای خیر عنایت فرماید (بحار الانوار ج ۴۵ص۳۴۳) ....مختار در چهاردهم رمضان سال ۶۷ هجری خود وهفت هزار سپاهش که برای اجتناب از جنگ سلاح بر زمین نهاده بودند ناجوانمردانه به دست مصعب بن زبیر قتل عام شدند وبه شهادت رسیدند .بنا به نوشته یتاریخ یعقوبی وکامل ابن اثیر:

  ز‏مانی که یاران مختار کم کم از اطراف او پراکنده شدند و بجز تعداد کمی از یارانش کسی با او باقی نماند پس مختار به قصر دارالاماره کوفه آمد و مصعب با سپاهیانش او را محاصره کردند و هر روز مختار و یارانش از قصر بیرون می آمدند و محاربه می کردند و سپس به قصر باز می گشتند. مختار چون ضعف و نافرمانی یاران خود را دید تصمیم گرفت از قصر دارالاماره کوفه بیرون بیایید و با سپاه مصعب مقاتله کند.

هنگامی که مختار خواست از قصر بیرون بیاید به یارانش گفت: "چون من کشته شوم شما را ذلت و ضعف و خواری فرا گیرد، و اگر به حکم مصعب و یارانش تن در دهید دشمنان شما آمده و هر کدام از شما را به انتقام خون کشته های خود می کشند و شما شاهد کشته شدن دوستان خود خواهید بود و آن وقت است که می گویید: ای کاش مختار را اطاعت کرده بودیم و به رأی او عمل نموده بودیم، اگر با من بیرون آیید و به پیروزی نرسید مرگ شما توأم با ذلت نخواهد بود، در غیر این صورت شما فردا خوارترین افراد روی زمین خواهید بود."

و همانطور که مختار پیش بینی کرده بود شد؛ پس از کشته شدن مختار یارانش به قصر بازگشتند و در آنجا پناه گرفتند و تعداد آنها 7هزار نفر بود، پس مصعب آنها را امان داد ، عهدنامه را نوشته و در آن تعهد نمود که به هیچ  وجه متعرض پناه گرفتگان در قصر نشود.

پس آنها را یک نفر یک نفر آورده و گردن زدند، و این غدر و خیانت و شکستن عهد توسط مصعب یکی از خیانت های مشهور در اسلام است. 

بجیر بن عبدالله که یکی از یاران مختار است پس از کشته شدن مختار به محاصره شوندگان در قصر گفت: مختار دیروز به شما پیشنهادی کرد و شما او را اطاعت نکردید و بدانید اگر تسلیم حکم این گروه شوید شما را همانند گوسفند ذبح خواهند نمود، شمشیر های خود را از نیام در آورده تا اگر کشته شدید، کشته شدنتان با خواری و ذلت نباشد.

آنان گفتند: مختار ما را امر کرد ما او را فرمان نبردیم، اکنون تو را اطاعت کنیم؟

پس تسلیم شدند و حکم آنان را پذیرفتند.

مصعب عباد بن حصین را فرستاد آنان را دست بسته بیرون آورد و در حالی که آنها پشیمان شده بودند که چرا مختار را اطاعت نکردند، همه را کشتند.

همچنین نقل شده است که: کسانی را که در قصر پناه گرفته بودند بیرون آوردند و بر مصعب عرضه کردند، مصعب در ابتدا می خواست آنهایی که از نژاد عرب بودند آزاد و دیگران را به قتل برساند، ولی اصحاب او این را نپذیرفته و خواهان کشتن همه آنها شدند. 

.پنج سال بعد سر مصعب نیز پیش روی عبدالملک بن مروان قرار گرفت.میرزا صادق تفرشی متخلص به هجری صحنه ی شگفت وعبرت آمیز  سرهایی راکه زیر سقف یک قصر در یک سیر کوتاه تاریخی قرار گرفته اند اینگونه به نظم آورده است:

 

نادره پیری زعــــرب هوشمند 

              گفت به عبدالملک از روی پنـــــــــــــد

زیر همین قبّـــه واین بار گاه 

               روی همین مســـــــــند واین جایگاه 

بودم ودیـــــــدم که زابن زیاد 

                   رفت و چه ها رفت که چشمم مباد

بر طبقی چون سپر آسمان

                   بود چو خورشید سری خون چکان

سر که هزارش سر وافسر فدا 

                    صاحب دســــــــــــتار رسول خدا

بعد  ز چندی ســــر آن بد سِیَر 

            بُد بر ِ مختــــــــــــــــــار به روی سپر

باز چو مصعب سر وسر دار شد  

             دســــــــــــتخوش او سر مختار شد

این سر مصعب به مجازات کار 

         تاچه کند با  ســــــــــــــــــــرتو روزگار ؟

آه که یک دیده ی بیــدار نیست 

        هیچکس از درد خبــــــــــر دار نیـست

نه فلک از گردش خود سیر شد 

              نه خــــــــم این طاق سرازیر شد

مات همینم که در این بند وبست 

  این چه طلسمی است که نتوان شکست

غلامرضا محمدی(کویر) شنبه 23 بهمن1389

شعر تری بخوان !       هرچند شعر چشم ترت خواندنی تر است

شعر تری بخوان !

شعر تو در تغزل یاران ما سر است

شعرِتر نگاه تو از جنس واژه نیست 

 چیزی شبیه حادثه در دشت سر نوشت 

چیزی شبیه صاعقه  ،  چیزی شبیه عشق

چیزی شبیه چشمه ی رویایی بهشت

اینها دگر ،حکایت چشم تو دیگر است

اینها حکایتی است که تکرار میشود      شعر تو از بهار بشارت معطر است

من گرچه درمیان شما مردمان شهر

در های وهوی رنگ وریا کار میکنم  

 ٬٬  هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای ؟٬٬

هر روز در خیال نگاهت غریب وار     این قصه را به تجربه تکرار میکنم

دنیای چشم تو    دنیای کهکشانی شیرینی است

کز بارش ستاره تماشایی است             درباغ آسمانی چشمانت !

می گویند..

گلها زجنس لاله ونرگس نیست

از حجم درک دیده ی ما دور است

دنیا برنگ عا طفه وشور است

میخواهم از ستاره ی چشمانت        شمعی براه چشم ترم گیرم

شعر تری بخوان      تصنیفی عاشقانه برای پریدنی

اینجا دلم گرفته برای کسی که نیست...

شعر تری بخوان                          ای خوشتر از ترنم خیل خیالها

من در غبار خیز پریشان این دیار     فریاد میزنم زهجوم ملال ها

شعر تری بخوان     هرچند شعر چشم ترت خواندنی تر است      

غلامرضا محمدی(کویر) جمعه 22 بهمن1389
امروز ۲۲بهمن است.من در تهرانم وبر آن سرم که تا ۹صبح به صفوف راهپیمایی مردم بپیوندم که ۳۲سال است در صحنه ام  وحقانیت این انقلاب را در گذر از مبارزات زمان شاه ،درگیری های دوران انقلاب ،آمدن حضرت امام ،دفاع مقدس ۸ساله و...دریافته ام وسوز وسازها ،دردها ،اخلاص ها وایثارها،شهادتها وجانبازیهای این مردم را لمس کرده ام،ومعتقدم این رخداد بزرگ تاریخی بی حکمت وعنایت وتقدیر خداوند در راستای تحقق ٬٬ان لارض یرثها عبادی الصالحون ٬٬وبی ارتباط بازمینه سازی جهانی حکومت حضرت مهدی موعود (عج)نیست .مشکلی اگر هست از ماست .حقانیت این جریان تاریخ ساز که از کربلای حسین  ع گلرنگ واز شمیم ارزوی انبیا واولیاوشاهدان وصالحان تاریخ لبریز است چیز دیگری است.

قطره دریاست اگر با دریاست                          ورنه او قطره ودریا دریاست

چیز دیگری که این روزها خوشحالم کرده پیروزی مردم مبارز ومسلمان مصر است.دیشب خبر فرار ی شدن مبارک را با اشک شوق وسپاس بدر گاه الهی شنیدم واین همان خون سید الشهداست که خون همه ی ملتها را در مسیر عزت واستقلال وشرف به جو ش آورده است.این پیروزی خجسته باد وگرامی باد یاد سال ۵۷ یاد امام وشهیدان.........اینهم چند بیت از یک غزلم ¤

چه قصه رفت کزو عشق اینچنین خیزد   

              چه ساغراســـت کزو باده آتشین خیزد

کدام میکده گل میکنــــد که در طلبش  

        هر آنچه شاهد وساقی است در کمین خیزد

زمان به رقص برآید زمیـــن گل افشاند 

              چه بهمنی است کزو بوی فرودین خیزد

شرار مستی از این میکده است عالمگیر 

           همین بس است زمین را اگر بر این خیزد

چراغ خون شهیدان همیشه روشـــن باد  

              که از شهاب شهیــــدان فروغ دین خیزد

فدای خاک ره دوست سر متاعی نیست 

            که حیف باشد اگر عشق غیر از این خیزد

مباد دل که از این دردبی نصیـــب افتد 

               مباد جـــان که از این داغ بی قرین خیزد

زکیمیای شهیدان عجب مدار ای دوست 

              که فیض خــــــلد برین از دل زمین خیزد 

٬کویر٬بهمن وصل است تازه کن غزلی 

          چنانکه درد فراق از دل حـــــــــــزین خیزد      

غلامرضا محمدی(کویر) جمعه 15 بهمن1389

       وصف آن دو نرگس خمارم آرزوست

                                        آن دو نرگس همیشه مست مشرقی

ای شما که سرخوش از بلاغتی معطرید        برغریبِ الکن ِبیان ِمن

واژه ها یی از دریچه رو به صبح                   رو به بینهایتی رهادر اوج

                            ازبشارت و شکفتن آورید .

                           ای شما که در بلیغ ِوصل ،دربلوغِ لحظه ها شناورید

          واژه هایِ آبیِ بلند     واژه های آفتابی ِزلال 

         ازنسیم ونور وآینه 

         از تبّسم وطلوع 

         ازبهار ِباغ های ِاطلسی بیاورید !

         واژه های روزمرّگی     واژه های زرد 

         واژه های انجماد 

        واژه ها که بوی دود وسرب و زنگ میدهند 

        واژه ها که بوی سنگ ورنگ میدهند 

         درحدیث نرگسان یار من عجیب مانده اند 

        نرگسان این چمن غریب مانده اند

واژه ها ز نا کجا بیاور ید 

واژه ای که بوی هیچ چیز و هیچ کس نمی دهد 

واژه ای که شاعری بدان نگفته شعر 

واژه ای شبیه آنچه بی شباهت است      

واژه ای شبیه آنچه یافت می نمی شود

واژه ای که می تراود آسمان از او

واژه ای که بار کهکشان کشد

واژه ای که ناز بی امان کشد

مثل آن دونرگس ِخمار ِآرزو

مثل آن دو جادویِ نجیبِ مشرقی ..

واژه های ِخسته یِ خیال ِمن   درکویری از نشیب مانده اند

من کجا و وصف ِآن نجابت ِبلند

من کجا وشرح آن شگفت ِبی قرین

واژه ها بیا ورید دلفریب

نرگسانِ یارِ من غریب مانده اند .....(تهران بهار ۸۹)

 

غلامرضا محمدی(کویر) چهارشنبه 13 بهمن1389
 

.....بگذاریدتا محرم وصفر تمام نشده غزلی هرچند ناچیز تقدیم سید وسالار شهیدان عالم حضرت حسین بن علی .ع. کنم .که شور عالم به نام او ومستی جانها زجام اوست.

بغض هارا آسمان گســـتر کنید            گریه بر سر های بی پیـــــــــکر کنید

دل بسوزانید سنگین است درد            سوختن سهل است خاکستر کنید



ادامه مطلب...
غلامرضا محمدی(کویر) سه شنبه 12 بهمن1389

درپریش آباد این  مستان غفلت کیش

درفراقستان این صحرای رنج آباد       بامن مجنون مادرزاد !

         روزگار آیا چه خواهد کرد ؟ 

         عاشقی آیاچه خواهد داد ؟

عافیت جویان بی تشویش    راحت اندیشان بی مقصود

قصه ای دارند بامن تلخ        مثل عمر رفته حسرت بار    

وندراو از سینه ی غم دود    

مثل بخت بسته خواب آلود !  ****

ـ بوستانهایی است رنگارنگ

چشمه سارانی بهشت آگین      بازلال آسمان همرنگ

رفت باآن میتوان از خویش  

             دورگشت ازدردصدفرسنگ     

میتوان درسایه سار بید           چشم در چشم سمن خندید

لاله ها را دید آتش رنگ                بی  خیال عالمی آسود

   پندها اما ملال اندود                            

      سوزها اما مرا در تار      داغها اما مرا درپود   

اشکها  بی روی تو گلرنگ....

بی تو اما من قدم بیرون نمی یارم نهاد از خویش

بی توخواهم داد پاسخ من 

          ای چمن ها ،بیدها  بدرود                                    

گیسوان در باد     همصدا بارعد         همنوا با موج با طوفان

از بلندای تمنایی که میدانید    دوست دارم آتش انگیزم به صد پژواک

دوست دارم یکنفس یکریز

از دل مشتاق آتشناک

بر سر هر کوی وبرزن بانک بردارم      

گرچه میپرسند این مجنون شیدا کیست ؟

این عاشقترین عاشق 

    لیک می خواهم  

نقش اقیانوس چشمان ترا بر التهاب خاک بنگارم ...

گیسوان در باد 

     بیکران در بیکران  درمن پریشانی           پرطنین آنسان که میدانی

گرچه میدانند یاران من ترا یارم           

دوست میدارم  بگویم دوستت دارم.                                                                                 

 

یزد.جمعه ۸/۲/۸۵

 

غلامرضا محمدی(کویر) جمعه 8 بهمن1389
 

آنکه نامید محمــــد به ارادت حسَــــــــنَش           

 آنکه مرآت خـــدابود رخ ِنســـــــــــــترنش              

آنکه درتنــــــــــــــگدلیهای زمان می بویید          

 مادرش بوی بهشــت از نَفَسِ پیرهنــــش

آنکه دلباخته شـــد عشق چو دیدارش دید         

 موج زد یاســـمن از رهگذر آمدنـــــــــــش

هرچه حُسن است در آیینه جـــانش جاری    

 وآنچه لطف است تراویده به چــاه ِذقنَش 

آنکه از چشمه ی کوثر همه پاکی آموخت      

 آنکه پرورد علی چون گل ِسرخ ِچمنـــش  

اینک امروز نگر بـــی کس وبــــی یار ترین          

 اینک امروز نگر سخت غریب وطـــــــنش

کوفه تا شــــــــــام زبیداد خوارج لبــــریز           

شهر تاشهر فسونکار همه مرد وزنــــش

دشت تادشـت پرازفتنه ی نامرد کــــسان         

کوچه تاکوچه ریاکار همه ،انجـــــــــمنش

از شقایق نگــــر امروز جگر سوختــــه تر          

آنکه ریحان خدا بود نهال سَــــــــــــمَنَش

وای ازآن زهـر از آن کینه از آن مـــردم آه         

داد ازآن جهل که گل کرد فسون کــهنَش

جُعده وغربت وافـــــــــطاری وآقا ای وای         

  آه از آن زهر که آمیخــت به جــام ِلبَنَش   

صبر ِسبزش َ،ظفر ِســـرخ ِحسینی برداد        

نینوا برد نوا از نَفَسِ ِشـــب شکــــــــنش

چون (کویر)از تب هـــجران زدل آتش بارد      

 هر که چون من زشـرار جگر آید سُخنش

                                              شیراز.شب شعر عاشورا ۱۳۷۶

غلامرضا محمدی(کویر) یکشنبه 3 بهمن1389
 

گرخون گرفت چشم چمـن ها زداس ها

در هم شکست خاطر خاک از هراس ها

یک روز میرسد گل سرخی که می دمد

از طلعــــــــــتش بهار دل انگیز یاس ها

آیینه ای برای تما شای هـــرچه حسن

برخط حسن او همه دلها مماس هــــا

می آید آن شکوه تماشایی شگـــــفت

چون بحر عشق بر عطش التماس هـا

گل می کند حماسه ی زیباترین سرود

درباور بدیع بلنـــــــــد جناس هــــــــــا

در رگ رگ غزال غزل می دمد غـــریب

آرایه های نر گسی اقــــــــتباس هـــا

دنیا چه کوچک است در آن اتفاق سبز

دنیا چه کوچک است در آن انعکاس ها

چندانکه عشق بی خبر افتد زخویشتن

وز چشم عقل در بدر افتد قیاس هــــا

روزی که مهر طفل دبستان ماه اوست

روزی که ماه می درد از تن لباس هـا

من نیستم اگرچه ولی ای خدای عشق

ازمن بر آستان بلندت ســــــــپاس ها       (یزد بهمن ۱۳۸۸)م.کویر

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت